من یک مردم

A man Speaks

Wednesday, November 10, 2010

مدتها است دارم سعی میکنم که برای خودم کسب و کاری راه بندازم.

استدلال اولیه خوب بوده، پیش خودم فکر کرده بودم هر کجا که کار میکنم تو مسئله باید همیشه جلوی چشمم باشه، اول اینکه کاری که انجام میدم مطابق هدف گذاری آینده باشه. دوم اینکه تو اون کار تا اونجا که میتونم جلو برم و تبحر کسب کنم.

یه موضوع نگران کننده است، اینکه هر چقدر جلو میرم، بازهم به نظر میاد که کم باشه.

نکته دوم اما اینه که اینکارها میبایست سالها پیش انجام می پذیرفت، مثلا ایده تشکیل کلاس، زدن شرکت ، و یک سری کارهای دیگه میبایست ده سال پیش حداقل شروع میشد.

اما کاریش نمیشد کرد، وقتی مشکل اصلی ناشی از نداشتن حامی و برنامه ریز دوران رشد بوده، تنها کار صبره و اینکه بتونی شرایط رو بهتر کنی، شاید نه خیلی عالی

Labels:

Saturday, October 06, 2007

خیلی وقت بود که توی این وبلاگم چیزی ننوشتم.
حرفهایی برای زدن دارم اما سکوتم از رضایت نیست...
سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
هزار غصه خودش داره
دلش گیره گرفتاره
در یکی از وبلاگها به نوشتن اون چیزهایی که دقیقا فقط در لحظه نوشتن به ذهنم میرسه ادامه میدم . خیلی اوقات از خوندن دوباره مطالبم لذت میبرم. در اکثر اونها مشکلاتی رو که میتونیم... میشه بصورت بزرگترین مشکلات زندگی در نظر بگیریم با یک لبخند یا شایدم زهر خند از کنارش عبور میکنم.
فکر میکنم قدیمیها راست می گفتن که اونی که گریه می کنه یه غم داره اونی که می خنده هزار غم.این مطلبو برای یکی از وبلاگهام گذاشته بودم اما تصمیم گرفتم که اینجا بنویسمش. یک حکایت از گلستان سعدی
حکایت
مردم آزاری را حکایت کنند که سنگ بر سر صالحی زد. درویش را مجال انتقام نبود سنگ را نگاه همی داشت تا زمانی که ملک را بر آن لشگری خشم آمد و در چاه کرد. درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت . گفتا : تو کیستی و مرا مرا این سنگ چرا زدی؟ گفت : من فلانم و این همان سنگ است که در فلان تاریخ بر سر من زدی. گفت : چندین روزگار کجا بودی؟ گفت از جاهت اندیشه همی کردم، اکنون که در چاهت دیدم فرصت غنیمت همی دانستم.
ناسزایی را که بینی بخت یار
عاقلان تسلیم کردند اختیار
چون نداری ناخن درنده تیز
با ددان آن به ، که کم گیری ستیز

Wednesday, June 20, 2007

بالاخره نوبت من هم رسید...
بالاخره نوبت به منهم رسید و بعد از سالها که در برابر این حس مقاومت کردم، نهایتا مجبور شدم که برای رفتن اقدام کنم. نمیدونم شاید از اینکه هر روز باید نگران فردا باشم خسته شدم و شاید هم از دست مردم کشورم و شاید مهمتراز همه از دست خودم. اما امیدوارم که چیزی رو که در اینجا از من دریغ شده بتونم بدست بیارم.

Friday, January 19, 2007

بعضی اوقات ...
گاهی اوقات حس می کنم یه مقدار عچیب و غریبم، مثلا یسری افکار عجیب و غریب به ذهنم میرسه
امروز یهو یاد داستان حضرت ابراهیم تو قران افتادم که از خدا خواست زنده شدن مرده ها رو بهش نشون بده و بعد طبق دستور چهار تا پرنده رو کشت و اونها رو خوب تو هم کوبید بقیه داستان رو شما میدونید چیه ...
به این فکر می کردم که چرا در زمانهای قدیم خدا با پیامبرهایی که مبعوث می کرد یکسری معجزه هم بهشون میداد اما الان اینطور نیست.
شاید درست باشه شاید غلط, اما من از دو تا مطلب بالا اینطور نتیجه گرفتم که دقیقا ما خودمون می تونیم همون معجزات رو تو درک قوانین طبیعت ببینیم و دیگه نیاز به فرستادن معجزه نبوده. بنظرتون این فکر درسته؟
یه مطلب دیگه هم هستش, دو سه بار برام پیش اومد با افرادی صحبت کنم که به هیتلر و طرز تفکر اونها علاقه داشتند و اونرو درست میدونستن و می گفتن که در حقیقت ما نیاز به یک همچین فکری داریم تا بتونیم جهان رو به یک دنیای بهتر تبدیل کنیم
صرف نظر از اتفاقاتی که در جنگ جهانی دوم افتاد و اینکه می گویند هیتلر مسبب کشته شدن حداقل 60 میلیون نفر شد ( و البته تاریخ طبق روال تاریخی توسط فاتحین نوشته شده ) آیا بنظر شما ما نیاز به یک تفکر بالا به پایین و به قولی استبدادی داریم تا زندگی بهتر و جامعه بهتری داشته باشیم
وقتی به خودمون نگاه می کنیم ممکنه اینطور به نظر برسه که واقعا نیاز داریم. بعضی ها عقیده دارند کارهای بزرگ تو ایران توسط افراد خاص ( و البته انگشت شمار) انجام شده مثل رضا شاه با اونهمه تحولی که ایجاد کرد، امیر کبیر رو که همه میدونند که برای ایران چه کرد. اون شخصی که حتی سر روسیه تزاری و انگلستان کلاه گذاشت و اونها رو وادار کرد بعد از اشغال ایران تو جنگ دوم از ایران خارج شوند. دکتر حسابی ( که بگردن هر چی تحصیل کرده است تو ایران حق داره) و سایرین.
شاید اگه اینطوری باشه ممکتمون بیشتر و سریعتر پیشرفت می کنه و مشکلات مون کمتر میشه.
از طرفی یه موضوع دیگه هم هست
شیعه ( از جمله خودم ) اعتقاد دارن که بعد از رحلت حضرت رسول اکرم (ٌص) بعضی امام علی (ع) رو از حق خودشون منع کردند. اما ایشون بعد از اونکه چنین اتفاقی افتاد از حق خودشون چشم پوشی کردند تا جامعه اون موقع بتونه تمزین دموکراسی کنه. و این موجب رشد جامعه بشه. به عبارت دیگه الان هم ما اگه آزادانه زندگی کردن (مثلا با اجرای دموکراسی) زندگی کنیم می تونیم به مرور زمان خودمون رو اصلاح کنیم
نظر شما چیه

Thursday, November 23, 2006

شدیدا از خودم دلخورم, اغلب این حس که به علت بدشانسی و بی تجربگی چه فرصت هایی رو از دست دادم خیلی رنجم میده, وقتی هم که به گدشته فکر میکننم و اشتباهاتم و همینطور کوتاهی هایی که در آموزش و تربیتم شده رو یادم میاد دچار احساس یاس میشم.
دیگران بهم میگند تو باید خدا رو شکر کنی که در جایی هستی که خیلی ها آرزوش رو دارن. دروغ که نمیگن اما هیچ به این فکر نمیکنن که کجا میتونستم باشم که الان نیستم و این خیلی آزار دهنده است
مجید

Monday, June 26, 2006

منهم یاد گذشته ها
.بعد مدتها وبلاگ نخوانی یه سر به فرنگوپولیس زدم . داسنان مدرسه و معلمش رو خوندم و یاد کوچیکی خودم افنادم.
چهارم دبستان بودم و سال دوم جنگ بود. یه روز داداشم منو با خودش برد پیش دوستش, رفیقش که بعدها از صحبت برادرم ( منظورم این اواخره ) فهمیدم که یه مقدار عقایده خاصی برای خودش داشت.
اسمش ایرج بود خدا رحمتش کنه خیلی به الکترونیک علاقه داشت و یادمه که تو اطاقش پر بود از قطعات ریز و درشت.موقع رفتن یه المیچر بهم داد که تا مدتی سرم رو گرم می کرد.
دو ماه بعد خبر دادن شهید شده. بعدها بود که فهمیدم چشوری کشته شده.
اون تو منطقه ای خدمت می کرد که کوموله ها و حذب دمکرات کردستان مشغول به اصطلاح آزاد سازی بودن. دادشم میگفت هر دفعه که از منطقه می اومد کلی اعصابش خورد بوده میگفت اونها میرن تو خونه ها بین خونه ها رو سوراخ کرده بودن و راه رفت و آمد برای خودشون باز میکردن و بعد ما که در حال عبور یا پاس بودیم میدیدیم که از تو یه خونه بسمتمون شلیک شد یا یم نارنجکپرت شد سمتمون و وقتی بچه ها بشمت خونه شلیک میکردن یا پاک سازی می کردن میدیدن که تو اون خونه فقط زن و بچه ها کشته شدن و افتادن و حضرات خودشون رو از تو سوراخایی که درست کرده بودن فراری میدادن و به اصطلاح از زن و بچه برا خودشون سپر گوشتی درست میکردن. ایرج میگفت من اون موقع فهمیدم که حرف هایی که راجع به آزادی و نجات و این .. شعر ها می گفتن چه قدر با واقعیت فاصله داشته. یا میگفت به همونحمله کرده بودنو از اول می گفتن ما با شما جنگ نداریم و با خمینی می جنگیم شما اسلحتون رو بذارین زمین تسلیم شین میگفت چند تا از بچه ها گفتن راست میگن خودشون رو تسلیم کردن که اونها هم نامردی نکردن همونجا همشونرو تیربارون کردن که جنازه بچه ها رو بعدنبا هلیکوپتر برگردوندیم.
خودشمتو آخرین سنگر بوده شب ظاهرا یه صدایی میشنوه با یه نفر دیگه میرن بازرسی که درگیرمیشن نفر دوم کشته میشه این دوست ما رو میگیرن به باد کتک و بعد سر اسلحه رو میزارن تو دهنش شلیک میکنن. بعدد هم که بجه های خودمون جنازه ایرج رو میزارن توآنبولانس میفرستن خود آنبولانس میره رو مین و راننده اونهم کشته میشه. انگار این رفیق ما قسمتش این بوده که دوبار بمیره

Sunday, June 19, 2005

سلام مجدد
سه تا وبلاگ جدید درست کردم که آدرس اونا رو سمت راست میتونین پیدا کنین. سه موضوعی که با اونها درگیر هستم رو در اون خواهم نوشت. بهرحال فعلا تا مرحله ایجاد اونها و تغییر تمپلیت همین وبلاگ پیش رفتم.
پس تا بعد
خدانگهدار