من یک مردم

A man Speaks

Monday, June 26, 2006

منهم یاد گذشته ها
.بعد مدتها وبلاگ نخوانی یه سر به فرنگوپولیس زدم . داسنان مدرسه و معلمش رو خوندم و یاد کوچیکی خودم افنادم.
چهارم دبستان بودم و سال دوم جنگ بود. یه روز داداشم منو با خودش برد پیش دوستش, رفیقش که بعدها از صحبت برادرم ( منظورم این اواخره ) فهمیدم که یه مقدار عقایده خاصی برای خودش داشت.
اسمش ایرج بود خدا رحمتش کنه خیلی به الکترونیک علاقه داشت و یادمه که تو اطاقش پر بود از قطعات ریز و درشت.موقع رفتن یه المیچر بهم داد که تا مدتی سرم رو گرم می کرد.
دو ماه بعد خبر دادن شهید شده. بعدها بود که فهمیدم چشوری کشته شده.
اون تو منطقه ای خدمت می کرد که کوموله ها و حذب دمکرات کردستان مشغول به اصطلاح آزاد سازی بودن. دادشم میگفت هر دفعه که از منطقه می اومد کلی اعصابش خورد بوده میگفت اونها میرن تو خونه ها بین خونه ها رو سوراخ کرده بودن و راه رفت و آمد برای خودشون باز میکردن و بعد ما که در حال عبور یا پاس بودیم میدیدیم که از تو یه خونه بسمتمون شلیک شد یا یم نارنجکپرت شد سمتمون و وقتی بچه ها بشمت خونه شلیک میکردن یا پاک سازی می کردن میدیدن که تو اون خونه فقط زن و بچه ها کشته شدن و افتادن و حضرات خودشون رو از تو سوراخایی که درست کرده بودن فراری میدادن و به اصطلاح از زن و بچه برا خودشون سپر گوشتی درست میکردن. ایرج میگفت من اون موقع فهمیدم که حرف هایی که راجع به آزادی و نجات و این .. شعر ها می گفتن چه قدر با واقعیت فاصله داشته. یا میگفت به همونحمله کرده بودنو از اول می گفتن ما با شما جنگ نداریم و با خمینی می جنگیم شما اسلحتون رو بذارین زمین تسلیم شین میگفت چند تا از بچه ها گفتن راست میگن خودشون رو تسلیم کردن که اونها هم نامردی نکردن همونجا همشونرو تیربارون کردن که جنازه بچه ها رو بعدنبا هلیکوپتر برگردوندیم.
خودشمتو آخرین سنگر بوده شب ظاهرا یه صدایی میشنوه با یه نفر دیگه میرن بازرسی که درگیرمیشن نفر دوم کشته میشه این دوست ما رو میگیرن به باد کتک و بعد سر اسلحه رو میزارن تو دهنش شلیک میکنن. بعدد هم که بجه های خودمون جنازه ایرج رو میزارن توآنبولانس میفرستن خود آنبولانس میره رو مین و راننده اونهم کشته میشه. انگار این رفیق ما قسمتش این بوده که دوبار بمیره