بالاخره نوبت من هم رسید...
بالاخره نوبت به منهم رسید و بعد از سالها که در برابر این حس مقاومت کردم، نهایتا مجبور شدم که برای رفتن اقدام کنم. نمیدونم شاید از اینکه هر روز باید نگران فردا باشم خسته شدم و شاید هم از دست مردم کشورم و شاید مهمتراز همه از دست خودم. اما امیدوارم که چیزی رو که در اینجا از من دریغ شده بتونم بدست بیارم.
