من یک مردم

A man Speaks

Saturday, October 06, 2007

خیلی وقت بود که توی این وبلاگم چیزی ننوشتم.
حرفهایی برای زدن دارم اما سکوتم از رضایت نیست...
سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
هزار غصه خودش داره
دلش گیره گرفتاره
در یکی از وبلاگها به نوشتن اون چیزهایی که دقیقا فقط در لحظه نوشتن به ذهنم میرسه ادامه میدم . خیلی اوقات از خوندن دوباره مطالبم لذت میبرم. در اکثر اونها مشکلاتی رو که میتونیم... میشه بصورت بزرگترین مشکلات زندگی در نظر بگیریم با یک لبخند یا شایدم زهر خند از کنارش عبور میکنم.
فکر میکنم قدیمیها راست می گفتن که اونی که گریه می کنه یه غم داره اونی که می خنده هزار غم.این مطلبو برای یکی از وبلاگهام گذاشته بودم اما تصمیم گرفتم که اینجا بنویسمش. یک حکایت از گلستان سعدی
حکایت
مردم آزاری را حکایت کنند که سنگ بر سر صالحی زد. درویش را مجال انتقام نبود سنگ را نگاه همی داشت تا زمانی که ملک را بر آن لشگری خشم آمد و در چاه کرد. درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت . گفتا : تو کیستی و مرا مرا این سنگ چرا زدی؟ گفت : من فلانم و این همان سنگ است که در فلان تاریخ بر سر من زدی. گفت : چندین روزگار کجا بودی؟ گفت از جاهت اندیشه همی کردم، اکنون که در چاهت دیدم فرصت غنیمت همی دانستم.
ناسزایی را که بینی بخت یار
عاقلان تسلیم کردند اختیار
چون نداری ناخن درنده تیز
با ددان آن به ، که کم گیری ستیز